به پاس عصر عید
که حالم را جا آورد.
با بچه ها خواندیم :
روزی عیسی (ع) به نادانی دچار شد
هر چه نادان بی ادبی می کرد
عیسی مهربانی می نمود
. . .
در آخر عیسی(ع) گفت :
او به باطنش کار می کند
و من به باطنم.
اولِ قضیه من عیسی بودم
و او بی ادب بود
اشتباه من جای هر دو را عوض کرد
من بی ادب شدم
و او واقعا عیسی شده بود
او معامله ای پرسود کرد
چون باادب شد
و من بازی برده را باختم
چون عصبانی شدم
دیگر عصبانی نخواهم شد
اگر بنا باشد اینقدر هزینه بدهم
آره
اینجوری باید باشد
که اون تذکر مهم را بهم داد
و اتشم را خاموش کرد.
و بعدش هی عذر خواهی کرد.
سالها قبل این شعر دوستم فردوسی را بارها می خواندم:
چو گویی که وام خرد توختم
همه هر چه بایستم اموختم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش اموزگار
اره
اره
اون دانش اموز پیش دانشگاهی درس مهمی به من داد
سر پیری
این متن تقدیم به بچه های سوم امام صادق
یه روز یه تف سر بالا انداختم
اومد توی صورت خودم
امروز دوباره انداختم
بازم اومد توی صورت خودم
مطمین شدم تف سربالا
می یاد تو صورت خودم
دیگه سرم رو می گیرم پایین
مخصوصا تو دبیرستان امام صادق
دوستم دانته گفت:
روی پر نشستن و زیر روپوش خفتن
کسی را به نام اوری نمی تواند رسانید.
و انکس که بی افتخار زندگی کند
از خویش به همان اندازه اثر می گذارد
که دود در هوا
و کف در اب
اره پسرم
دوستم این رو بهم گفت
این متن تقدیم به سیاوش خالدان. همکار جدیدم.
دوستم می گفت:
وقتی داری به مساله ای فکر می کنی
باید قبل از ان به این فکر کنی که این مساله ای که
داری به ان فکر می کنی فکر است یا دغدغه.
دغدغه خودش می اید و سوار روح تو می شود.
یعنی خودش را به تو تحمیل می کند.
اما فکر را تو اتنخاب می کنی.
مثلا اینکه به خودت می گویی امروز
چه جوری با پدرم سخن بگویم که به خاطر کار دیروزم مرا ببخشد
این فکر است. و چیز خوبی هم است.
اما دغدغه ها خوب نیست.
دغدغه ها که می ایند
تو باید کاری را بکنی که دوست من به من یاد دادتا ان را انجام دهم.
دوستم گفت:
در هجوم دغدغه ها تو نفر سوم باش.
یکی خود دغدغه است
یکی اوست که دغدغه به او راه یافته است و دارد به دغدغه می اندیشد
و یکی هم خودت باش و به ان دو نگاه کن
فقط به انها نگاه کن
قضاوتی در بابشان نکن
بگذار همدیگر را درگیر سازند
تو نفر سومی باش که فقط به انها می نگری
دوستم چیز خوبی به من یاد داد
ادم های خوب مثل هم از زندگی لذت می برند.
و ادمهای بد هر کدام جدا جدا رنج های متفاوت می کشند.
اینجوری حافظ و گوته و نظامی و شکسپیر و تولستوی
و انیشتن و دانته و سعدی مثل هم لذت می برده اند
و اهل یک شهر بوده اند.
و هیتلر و سلطان مسعود موسیلینی و بخت النصر
و هلاکو هر کدام رنجهای گوناگون داشته اند.
انها را بسیار دوست دارم.
و به امید دعای انها می زیم.
ودر کنارشان ارامم.
خواهش می کنم نظری ننویسید که انها ازار ببینند.
توهین نکنید.
گفتم که خواهش می کنم.
این متن تقدیم به پنج نفر .
به این جرم که برای پدرشان درس نمی خوانند.
می گفت:
از درس و مدرسه بیزار شدم.
از کار در مغازه ی برادرم بیزار شدم.
به شیراز رفتم تا پیش پدرم باشم که انجا مغازه ای داشت.
پیش او راحت بودم.
روزها می گذشت و من راحت بودم.
انجا بهشت من بود.
نق های مادرم نبود.
کتک های برادرم نبود.
تا یک روز صبح زود که پدرم از مسجد برگشت
یک جور دیگری بود.
به من گفت:
بابا وسایلت را جمع کن.
به من پنجاه تومان پول داد.
و گریست.
در راه مسجد پیر مرد رفته گری را دیده بود .
مفلوک.
ناتوان.
انوقت مرا قسم داد که به اصفهان برگردم.
و درس بخوانم.
می گفت :انگار یک لحظه تو را دیدم.
و تنم لرزید.
دوستم اکنون از بزرگان اصفهان است.
پشت و پناه فامیل است.
یاور دوستان است.
و هنوز می گوید:
فقط به خاطر پدرم درس خواندم.
در حالی که از درس متنفر بودم.
دوستان من حتی برای پدرشان هم درس نمی خوانند.
که همیشه از خاطراتش دیگران را خندانده ام.
و همه ی آنهایی که باید از آنها خجالت بکشم.
--------------------------------------------------------
آقای سلیمانی دبیر تاریخ است.
با او در دبیرستان امام صادق (ع) آشنا شدم .
چهار سالی می شود او را می شناسم.
بازنشسته است.
شاید شصت سالی داشته باشد.
اهل شمال است .
برایم از خاطرات معلمیش می گفت .
می گفت :" یکروز پسری پاشنه کفشش را خوابانده بود.
من به او گفتم چرا مثل لختی ها کفش پوشیده ای ؟
غافل از اینکه کفشها برایش کوچک بود.
مجبور بود اینجور بپوشد."
دوستم وقتی این را می گفت چشمانش پر از اشک شده بود.
باور می کنید ؟
چشمانش پر از اشک شده بود.
و می گفت :" هنوز بعد از سالها وقتی یادم می افتد گریه ام می گیرد."
و من از خودم بدم آمد.
از بلاهایی که بر سر بچه ها آورده ام .
و همیشه از آن به نیکی یاد می کنم.
و آنها رامی گویم تا اطرافیانم بخندند.
من واقعا باید خجالت بکشم.
این پست تقدیم به پسرم یوسف که همیشه می گوید ان شاء الله
امروز جلسه مثنوی بودم.
دوستم گفته بود :
ترک استثناء مرادم قسوتی است
نی همین ظاهر که ظاهر صورتی است
و دوستم گفت که استثناء یعنی انشاءالله گفتن.
یعنی برای هرکاری باید انشاءالله گفت .
و همچنین گفت :
روزی پیامبر در جواب کسانی که از او سوالی کرده بودند فرمودند :
فردا به شما می گویم.
بعد از آن خداوند شش ماه یا چهل روز یا سه روز با پیامبر سخن نگفت
و پیامبر دلشکسته بود.
تا خداوند فرمودند :
اگر خواستی کاری را فردا انجام دهی بگو انشاءالله .
یعنی انشاءالله گفتن به زبان است و به قلب است .
به هر دو است .
-------------------------------------------------------
جلسه مثنوی
روزهای جمعه
ساعت ۱۰ صبح
ده دقیقه معرفی کتاب(خودم)
شرح مثنوی داستان پادشاه و کنیزک (استاد عظیمی)
به صرف چایی
حتما تشریف بیاورید
به پاس اینکه همیشه هست.
امشب اتفاقی سه جک کوتاه شنیدم.
۱-یه خر با حسرت به یه اسب نگاه می کنه و به خودش می گه:
ای کاش ادامه تحصیل داده بودم!
۲- یه ادمی از یه نژادی یه دسته ی هزاری میشمرده ۲۵۰تومان کم می یاره.
۳-یه جوجه تیغی با یه کیوی می رفتند.
از جوجه تیغی می پرسند:
اون کیه؟
می گه :
برادرمه. از سربازی اومده.
این متن تقدیم به دخترم.
که دقیقا خواب هایم را گوش می دهد.
سر میز صبحانه.
خواب دیدم وطن فروشی کرده ام
وبه من جایزه می دادند در کشور دشمن
و من از خودم بدم می امد
و تصمیم گرفتم خودم را به وطنم معرفی کنم
و می ترسیدم
وقت نماز صبح بود
خوشحال شدم که خواب می دیدم
و خداوند را سپاس گفتم
وشعر دوستم را خواندم:
اولیا را هست قدرت از اله
تیر رفته باز ارندش ز راه
دختری مسلمان باز مانده از جنگ بوسنی و صربها
۲-خاطراتم از دوران کودکی را در قالب داستانی بلند به نام جنگ های سه ماهه
با قهرمانی پسری به نام اتلیateli برای بچه ها می گفتم.
۳-گاهی هم به بچه ها هایکو یاد می دادم
۴-برای دو سال برای ماموریت رفتم ایتالیا
۵-این متن بسیار هوشمندانه را یکی از بچه ها
که او را نمی شناسم برایم فرستاده است.
۶- این متن را به عزیزم یوسف تقدیم می کنم.
که این روزها به سرعت دارد بزرگ می شود.
اینکه چطوری پیدات کردم مهم نیست...
دست روزگاره دیگه حاجی!
از اون روزا چند سالی میگذره...
دوست بی وفا تر از خودت آقا "اتلی" اومد خواستگاری!خیلی زود با هم ازدواج کردیم...ولی...
جنگ شد.هر چی بهش گفتم:آق اتلی...نرو...دنیا که به آخر نمی رسه؟
ولی پاشو تو یه کفش کرده بود که باید برم بجنگم.
منو تنها گذاشت و رفت...
جنگ 3 ماه طول کشید.توجه کنید فقط 3 ماه! یه جورایی بعدا اسم این جنگ رو گذاشتن جنگ 3 ماهه.ولی...
آق اتلی از جنگ برنگشت.برنگشت و زلتا رو تنها گذاشت.
نه...اشتباه نکن.کشته نشده بود!ناپدید شده بود.
بعد از 2 سال خبر رسید رفته ایتالیا داره عشق و حال میکنه...ای بی وفا...
دقت کردی کجا رفته بود؟ایتالیا...
ولی زلتای قصه ی ما قد خم نکرد.با فروش کتاب مجموعه هایکوهای شبانه خود هنوز داره به زندگی ادامه میده...
.
.
.
من هر روز به این وب سر میزنم...
منتظر جواب میمونم...
این پست تقدیم به اخوان فرازنده. به پاس پدر با وجودش
بعد از دوازده سال دوباره زنگ زد
و قرار گذاشت همان جایی که دوازده سال پیش قرار گذاشته بودیم.
دوباره شام خوردیم و یک چیز بد کشیدیم.
و ساعتها حرف زدیم.
بیشتر او حرف می زد و من گوش می کردم.
و وقتی خداحافظی کردیم من حال خیلی خوشی داشتم.
و زیر لب می خواندم:
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد کاین ویرانه بـــــــوی گل گرفت
این پست تقدیم به مسیح. به پاس قبولی در کارشناسی ارشد.
و هم اینکه کتاب تاریخ بی خردی را برایم خرید.من باب هدیه.
دوستم گفت:
افضل اعمال امتی انتظار الفرج
مطمینا انتطار موعود منظور است.
اما گفت انتظار فرج فقط انتطار موعود نیست.
این سخن می گوید انتظار فرج یعنی امید به اینده.
با عمل.
پس من هیچگاه مایوس نباید باشم.
کار باید بکنم و امیدوار باشم.
به قول دوستم مولانا :
کار باید کرد تا تن قادر است
وباید بدانم برسر جهنم نوشته اند:
ای انکه به این مکان می ایی
دست از هر امیدی بشوی.
یعنی بهشت جای ناامیدان است.
طاوسی بد بخت در یک داستان ایتالیایی می گوید:
ای کاش به جای این همه بال زیبا یک نوک سوزن عقل داشتم.
اما اگر عقل نباشد عنایت خداونی امید را ارزانی کرده اند
برای ما طاووسان علیین شده.
خدای بزرگ!
امید را از ما نادانان نگیر.
از هیچکس نگیر.
ای جبروت بی منتهی.
امین یا رب العالمین.
این پست تقدیم به برادرم سعید نظام زاده.
که از اهالی کویر است.
وقتی پدر بزرگ فریب شیطان را خورد و از بهشت رانده شد
سالها می گریست.
می گریست و می گریست.
و از خداوند جوابی نمی شنید.
تا خداوند کلماتی به او اموخت.
و به پاس ان کلمات خداوند او را بخشید.
فتلقی ادم ربه کلمات.....
ان کلمات چه بود!
ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا
لنکونن من الخاسرین
بنده فکر می کنم فرزند خلف پدر بزرگ باشم.
و خداوند مرا خواهد بخشید.
۲-شاید باور نکنید این که فهمیدم چقدر به من سود رساند.
ان را به همه ی دوستانم تقدیم می کنم.
۳- دوستم به من گفت اینها را مرتب زیر لب بگو و اثارش را ببین.
و من خیلی زود دیدم.
بگو: اللهم توفنی مسلما و الحقنی بالصالحین
بگو: ایاک نعبد و ایاک نستعین
بگو: ربنا ظلمنا انفسنا و ان لن تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین
این پست اصلا سیاسی نبود.
این پست یعنی اگه من در دوران زندگی ام دچار غرور بشم
و کار احمقانه ای بکنم
یه روزی یه جایی باید تاوانش را پس بدهم.
و دقیقا بر می گشت به برخورد مغرورانه ام با مرحوم مادرم.
و ان شب که این را می نوشتم در حالی بودم
که انگار داستان ان گوزن که خودم ان را ترجمه کرده ام
و بزودی چاپ می شود.
در یک داستان ایتالیایی خواندم که مخاطبی به گوزن مغروری
که شاخهایش در شاخه ها گیر کرده بود و سگهای شکارچی هم داشتند
می رسیدند گفت:
گوزن عزیز!
ای کاش خدا به جای اینهمه شاخ کمی عقل به تو داده بود.
و من گاهی فکر می کنم من ان گوزنم و انگار
صدای سگهای شکاری را دارم می شنوم.
ای کاش کمی عاقل می بودم تا حالا اینقدر
مثل گوزنی نباشم که صدای سگهای شکاری را از دور می شنود.
این پست تقدیم به دکتر امین.دندانپزشک خوب شهر مان
بسیار خسته بودم
روزه هم بودم
رفتم دندانپزشکی
تا حدود کمرش توی دهنم بود
وبا وسیله ای که اسفالت خیابان را می کنند دندانم را سوراخ می کرد
و من خوابم برد
و خواب پدر و مادرم را دیدم
لباس سفیدی داشتند مثل برف
و جوان و پیر بودند
خیلی عجیب بودند
و در میان گلها می چمیدند
و دندانپزشک گفت :
لطفا دهانتان را بازتر کنید
این متن را دوستی فرستاده که برایم بسیار محترم است.
خیلی اندوهگینم.
حرف که می زنم دوستان خوبم را می رنجانم.
وگاهی فکر می کنم به چیزی پشت کرده ام که
سالها به ان اعتقادی قلبی داشته ام.
اما وقتی سکوت می کنم احساس می کنم
دارم به روز مرگی می افتم.
این حوادث برای همچون منی کابوسی است که
همه ی عقایدم را به تنفر گرفته است.
در جبهه ی مقابل دوستان عزیزم نشسته اند.
سالها با انها خندیده و گریسته ام.
اینطرف کسانی ایستاده اند که به مظلومیتشان غمگینم.
به قول دوستم عین القضات همدانی:
چون می نویسم نشاید
نمی نویسم نشاید
ای کاش به یک باره دیوانه گشتمی تا از درد خلاصی یافتمی.
(فقط یک کلمه را حذ ف کردم)
نمی شه این روزها به شنیده ها اکتفا کرد و ادعا کرد که حق رو دریافته و راجع بهش احساس مسولیت کرد و حرف زد
آقای نبوی عزیز
شنیدیم هممون معاویه با امام چنان کرده بود که وقتی امام شهید شد مردم گفتن علی تو مسجد چی کار میکرد؟مگه نمازم میخووند؟
نمیخوام کسی رو تبرئه کنم یا کسی رو در حد معاویه جانی...
اما همه اینایی که کفتین چرا نتونن یه صحنه سازی باشن برای تفرقه بین من و شما؟ شما با چشماتون دیدیدن بسیجیهایی رو که مردم رو کتک میزدن؟ یا نیروهای دولتی رو که دخترا رو تفتیش بدنی میکردن؟
فقط یادمون نره همون خمینی اسطوره ای یه شاه کلید داده بود دستمون واسه این روزا..."هر وقت دیدین دشمن داره ازتون تعریف میکنه و تایید بدونین راه رو دارین اشتباه میرین"
من هیچ زحمتی واسه این انقلاب نکشیدم
زحمتا رو نسل شما کشید
همون نسلی که الان داره به راحتی زحمتاشو به باد میده
من نمیگم اگه سران این نظام و انقلاب راه و کج رفتن بازم کنارشون وایسیمو حمایت کنیم
میگم نیوفتیم دنبال کسایی که شال سبز علی رو دادن تو دست.........ی کافر
بگردیم و ببینیم حرف وحدیثای این روزا چقدرش راسته...
حیف آخرتمونه که بسوزه به پای یه مشت هیچی....
۲-لب تاپ هم قاطی کرده
.
۳-لپ یعنی قسمتی از پا و تاپ یعنی بالا. به انگلیسی.
۴-از ۵۰۰ نظر ۴۹۹ تا از اون مال من هم سبز بودمه.در پست قبلی.
۵-اینکه (من هم سبز بودم )اینقدر در عقایدش پافشاری می کند قابل ستایش است.
۶- اربابم فرمودند خیر الکلام قل و دل.بهترین سخن کوتاه و گویا است.
۷-سخن من نه در باب موسوی و نه در باب احمدی نژاد ونه در باب هر کس دیگری است.
۸- سخن من در باب اندر اداب و احوال زیر است:
الف) به مغازه ای رفتم تا پیرهنی بخرم.شلوغ بود و من برای اینکه به زنها برخورد نکنم مرتب
می گفتم : یاالله یاالله.و یادم افتاد که دختری می گفت در این حوادث دوستانم به
خوابگاه انها ربخته اند و دختران مسلمان را تفتیش بدنی کرده اند.
ب)شنیدم دکتر شفیعی کدکنی از ایران رفته است.به عنوان اعتراض به اوضاع.
بر ان شدم معترضان به حوادث اخیر را لیست کنم .در هر رسته ای به نامهایی
برخوردم که شگفتی مرا بر انگیخت.موسیقی. ادبیات .جامعه شناسی .سینما .
سیاست. روحانیون. معلمان. پزشکان. کسبه. دانش اموزان. دانش جویان.......
و فکر کردم اگر همه تصمیم بگبیرند به عنوان اعتراض بروند و یا کار نکنند
چه فاجعه ای است!
یاد یک طنز یهودی افتادم:
اخرین نفر چراغ را خاموش کند.
ج) استادم می گفت:
خون نزد خداوند مقدس است.خون بر زمین ریخته است.
ابرو نزد خداوند مقدس است. ابرو بر زمین ریخته است.
و اینها چیزی نیست که پنهان بماند.می رود ارام ارام. و جاری می شود
در بسترهایی که از چشمان تیز بین دوستانم پنهان است و روزی
سر می زند وحوادثی می زاید که هیچکس بر ان حوادث راضی نیست.
۹-این وبلاگ شماست.ان را به بحث و جدل های طولانی نیندازید.
۱۰-بر سردر مغازه ی یک یهودی این جمله از تورات مقدس را خواندم:
تو متبارک هستی با امدنت. تو متبارک هستی با رفتنت.
یعنی هر کس به این وبلاگ می اید متبارک است.حتی اگر برود و دیگر نیاید.
۱۱- به اموزه های اربابانم (علیهم السلام) خود را موظف می دانم سخن حق
بگویم.هرچند از گفتنش خشنود نیستم به هیچ وجه.
این پست تقدیم به نادر و سلمان و میثم که در مشهدند.
با دخترم رفتیم چهار باغ کتاب بخریم.
اتفاقات جالبی افتاد.
۱- او را به مغازه ی پیر مردی بردم که قلم زن است
و من او را خیلی دوست دارم.
دخترم را دعا کرد و به من امر فرمود نماز شب را فراموش نکنم.
می گفت امکان ندارد بی نماز شب به جایی برسیم.
یاد شعر دوستم حافظ افتادم.
از حوادث اخیر گله مند بود اما می گفت غیبت حکام را نمی کنم
اما شبها به امام زمان گله می نمایم از ایشان.
از امام خمینی اسطوره ای یاد می کرد.
عکس فرزند شهیدش می درخشید.
۲-هوا گرم بود و من کلافه بودم.
دخترم برایم یخ در بهشت خرید.
اولین بار بود که می خوردم.
خیلی حال داد.
۳-اقای مسایلی را دیدم.
کارگردان فیلم فرماندار.
گفت برویم چپق بکشیم.
نرفتم به پاس دخترم.
او مرد بزرگی است.
اگر به من بگویند دو نفر نام ببر که عزت نفس دارند
می گویم هر دو اقای مسایلی.
۴-جایی نوشته بود:
چون دوستی زشت کند چه چاره از باز گفتن.
و من یاد دوستانم افتادم در بازداشتگاه کهریزک.
یک ناله ی مستانه ز مردی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخانه ندارد
سالها قبل.
شما انروز ها نبودید.
هروقت می خواست جبهه برود پولی به حساب جبهه می ریخت.
برای لباس. غذا . و چیز های دیگر.
می خواست سر بار ملت نباشد.
وقتی شهید شد کمر پدرش شکست.
من شهید نشدم تا این روزها مناظراتی ببینم تا دلم برای خودم و البته نه برای دوستم بسوزد.
و امروز از کنار مغازه ی پدر دوستم که سالهاست بسته است گذشتم و باز دلم برای خودم
سوخت که در
ان غروب لعنتی از او خواستم زنده بمانم تا این مناظرات لعنتی راببینم.
این متن تقدیم به حضرت آقا داودی.به پاس تیرهایی که باز می آورد.
اولیا را هست قدرت از الاه
تیر رفته باز آرندش به راه
می شه لطف کنید این شعر دوستم را معنی کنید؟
به خاطر همین
یک هفته است نه نماز درست حسابی می خونم
نه مطالعه ی درست حسابی
و نه هیچ چیز دیگر
رطل گرانم ده ای مرید خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
دیروز دکتر کلانتری بهم زنگ که بروم دانشگاه صنعتی سخنرانیش را بشنوم.
رفتم.
نسکافه خوردم و شیرینی.
نمایشگاه کتاب هم بود.
وسط کتاب ها یک کوزه بود و خواستم بخرمش برای دخترم که خانمی گفت فروشی نیست و گفتم
تنها چیز با ارزش اینجا فقط همین است که غیر فروشی است.
سخنرانی علی عالی بود.
شاگردهای قدیمی همه انجا بودند.و چقدر لطف داشتند.
همه بودند.اما هر چه چشم انداختم (او) نبود.
او نبود و من داشت حالم بد می شد از بس چشم می انداختم به این سو و آن سو و او انگار
نمی خواست که آنجا باشد و من باید هی این ور و آن ور را هی می پاییدم و او هی باید نمی بود.
ومن به یاد دوستم افتادم که می گفت ای کاش به یکباره دیوانه گشتمی تا از درد خلاصی یافتمی.
و دیوانه شد و از درد خلاصی یافت که او عاقل بود و خوب می دانست کوچه های دیوانگی از کدام سوی
این شهر خراب است.
و من ادای دیوانه ها را هم نمی توانم در اورم و به قول دوستم همینطوری هی می روم چون به هر حال
باید یک جایی بروم دیگر. مگر نه؟
و او هیچوقت نیست و من هی به دنبالش می گردم و هی سرگیجه می گیرم و وقتی سرگیجه می گیرم
او پیدایش می شود و من دلم برایش غنج می رود و به او می گویم در سخنرانی دانشگاه صنعتی هر جا
را می گشتم تو را نمی دیدم و حالا که سرم گیج می رود بالای سرم نشسته ای و او دوباره غیبش
می زند و من هی باید تمرین کنم که هی دنبال او نگردم و وقتی سرم گیج می رود به او نگویم در
دانشگاه صنعتی نبودی تا او دوباره غیبش نزند و او هی غیبش می زند و من هی سرم گیج می رود و
همینطوری می روم چون به هر حال باید یکجایی بروم دیگر . مگر نه ؟
این پست تقدیم به خودم.به پاس شیفتگیم بر خود.
دخترم گفت:
مگر شما نارسیسیم دارید که عکس خود را در وبلاگ خودتان می زنید؟
در کمدی الهی دانته داستان نارس را خواندم.
وبه او گفتم:
من هزار دینار می ارزم.
تو می گویی نه. تو دو پول بیشتر نمی ارزی.
عکس را دکتر زعفرانی از من گرفت.
و این شکلیش کرد .
و من دلم برای خودم غنج رفت.
یعنی همان نارسیسیم.
براي ديدن تصوير در اندازه بزرگتر روي عكس و يا متن زير كليك كنيد
به تن بویا کند تصویر گل های نهالی را
به پا بیدار سازد خفتگان نقش قالی را
توضیحات:
نهالی: پتو-رختخواب - لحاف - روانداز

