تبليغاتX
شیخ عبدالله نبوی
دوشنبه 11 آبان1388
شیراز
 

این متن تقدیم به پنج نفر .

به این جرم که برای پدرشان درس نمی خوانند.

می گفت:

از درس و مدرسه بیزار شدم.

از کار در مغازه ی برادرم بیزار شدم.

به شیراز رفتم تا پیش پدرم باشم که انجا مغازه ای داشت.

پیش او راحت بودم.

روزها می گذشت و من راحت بودم.

انجا بهشت من بود.

نق های مادرم نبود.

کتک های برادرم نبود.

تا یک روز صبح زود که پدرم از مسجد برگشت

یک جور دیگری بود.

به من گفت:

بابا وسایلت را جمع کن.

به من پنجاه تومان پول داد.

و گریست.

در راه مسجد پیر مرد رفته گری را دیده بود .

مفلوک.

ناتوان.

انوقت مرا قسم داد که به اصفهان برگردم.

و درس بخوانم.

می گفت :انگار یک لحظه تو را دیدم.

و تنم لرزید.

دوستم اکنون از بزرگان اصفهان است.

پشت و پناه فامیل است.

یاور دوستان است.

و هنوز می گوید:

فقط به خاطر پدرم درس خواندم.

در حالی که از درس متنفر بودم.

دوستان من حتی برای پدرشان هم درس نمی خوانند.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:20 | | لینک به این مطلب
جمعه 8 آبان1388
این پست تقدیم به علیرضا آب آب

 که همیشه از خاطراتش دیگران را خندانده ام.

و همه ی آنهایی که باید از آنها خجالت بکشم.

--------------------------------------------------------

آقای سلیمانی دبیر تاریخ است.

با او در دبیرستان امام صادق (ع) آشنا شدم .

چهار سالی می شود او را می شناسم.

بازنشسته است.

شاید شصت سالی داشته باشد.

اهل شمال است .

برایم از خاطرات معلمیش می گفت .

می گفت :" یکروز پسری پاشنه کفشش را خوابانده بود.

من به او گفتم چرا مثل لختی ها کفش پوشیده ای ؟

غافل از اینکه کفشها برایش کوچک بود.

مجبور بود اینجور بپوشد."

دوستم وقتی این را می گفت چشمانش پر از اشک شده بود.

باور می کنید ؟

چشمانش پر از اشک شده بود.

و می گفت :" هنوز بعد از سالها وقتی یادم می افتد گریه ام می گیرد."

و من از خودم بدم آمد.

از بلاهایی که بر سر بچه ها آورده ام .

و همیشه از آن به نیکی یاد می کنم.

و آنها رامی گویم تا اطرافیانم بخندند.

من واقعا باید خجالت بکشم.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 10:50 | | لینک به این مطلب
جمعه 1 آبان1388
ان شاء الله

این پست تقدیم به پسرم یوسف که همیشه می گوید ان شاء الله

امروز جلسه مثنوی بودم.

دوستم گفته بود :

ترک استثناء مرادم قسوتی است

نی همین ظاهر که ظاهر صورتی است

و دوستم گفت که استثناء یعنی انشاءالله گفتن.

 یعنی برای هرکاری باید انشاءالله گفت .

و همچنین گفت :

روزی پیامبر در جواب کسانی که از او سوالی کرده بودند فرمودند :

فردا به شما می گویم.

بعد از آن خداوند شش ماه یا چهل روز یا سه روز با پیامبر سخن نگفت

و پیامبر دلشکسته بود.

تا خداوند فرمودند :

اگر خواستی کاری را فردا انجام دهی بگو انشاءالله .

یعنی انشاءالله گفتن به زبان است و به قلب است .

به هر دو است .

 -------------------------------------------------------

جلسه مثنوی

روزهای جمعه

ساعت ۱۰ صبح

ده دقیقه معرفی کتاب(خودم)

شرح مثنوی داستان پادشاه و کنیزک (استاد عظیمی)

به صرف چایی

حتما تشریف بیاورید

 

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 20:1 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 22 مهر1388
سه جک
این پست تقدیم به پاک.

به پاس اینکه همیشه هست.

امشب اتفاقی سه جک کوتاه شنیدم.

۱-یه خر با حسرت به یه اسب نگاه می کنه و به خودش می گه:

ای کاش ادامه تحصیل داده بودم!

۲- یه ادمی از یه نژادی یه دسته ی هزاری میشمرده ۲۵۰تومان کم می یاره.

۳-یه جوجه تیغی با یه کیوی می رفتند.

از جوجه تیغی می پرسند:

اون  کیه؟

می گه :

برادرمه. از سربازی اومده.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:17 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 21 مهر1388
تجربه
 

این متن تقدیم به دخترم.

که دقیقا خواب هایم را گوش می دهد.

سر میز صبحانه.

خواب دیدم وطن فروشی کرده ام

وبه من جایزه می دادند در کشور دشمن

و من از خودم بدم می امد

و تصمیم گرفتم خودم را به وطنم معرفی کنم

و می ترسیدم

وقت نماز صبح بود

خوشحال شدم که خواب می دیدم

و خداوند را سپاس گفتم

وشعر دوستم را خواندم:

اولیا را هست قدرت از اله

تیر رفته باز ارندش ز راه

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 9:0 | | لینک به این مطلب
جمعه 17 مهر1388
جنگ های سه ماهه
۱-در کلاس برای بچه ها کتاب خاطرات زلتا را می خواندم.

دختری مسلمان باز مانده از جنگ بوسنی و صربها

۲-خاطراتم از دوران کودکی را در قالب داستانی بلند به نام جنگ های سه ماهه

با قهرمانی پسری به نام اتلیateli برای بچه ها می گفتم.

۳-گاهی هم به بچه ها هایکو یاد می دادم

۴-برای دو سال برای ماموریت  رفتم ایتالیا

۵-این متن بسیار هوشمندانه را یکی از بچه ها

که او را نمی شناسم برایم فرستاده است.

۶- این متن را به عزیزم یوسف تقدیم می کنم.

که این روزها به سرعت دارد بزرگ می شود.

 

 

اینکه چطوری پیدات کردم مهم نیست...
دست روزگاره دیگه حاجی!
از اون روزا چند سالی میگذره...
دوست بی وفا تر از خودت آقا "اتلی" اومد خواستگاری!خیلی زود با هم ازدواج کردیم...ولی...
جنگ شد.هر چی بهش گفتم:آق اتلی...نرو...دنیا که به آخر نمی رسه؟
ولی پاشو تو یه کفش کرده بود که باید برم بجنگم.
منو تنها گذاشت و رفت...
جنگ 3 ماه طول کشید.توجه کنید فقط 3 ماه! یه جورایی بعدا اسم این جنگ رو گذاشتن جنگ 3 ماهه.ولی...
آق اتلی از جنگ برنگشت.برنگشت و زلتا رو تنها گذاشت.
نه...اشتباه نکن.کشته نشده بود!ناپدید شده بود.
بعد از 2 سال خبر رسید رفته ایتالیا داره عشق و حال میکنه...ای بی وفا...
دقت کردی کجا رفته بود؟ایتالیا...
ولی زلتای قصه ی ما قد خم نکرد.با فروش کتاب مجموعه هایکوهای شبانه خود هنوز داره به زندگی ادامه میده...
.
.
.
من هر روز به این وب سر میزنم...
منتظر جواب میمونم...

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 18:55 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 5 مهر1388
بعد از 12 سال
 

این پست تقدیم به اخوان فرازنده. به پاس پدر با وجودش

 

بعد از دوازده سال دوباره زنگ زد

و قرار گذاشت همان جایی که دوازده سال پیش قرار گذاشته بودیم.

دوباره شام خوردیم و یک چیز بد کشیدیم.

و ساعتها حرف زدیم.

بیشتر او حرف می زد و من گوش می کردم.

و وقتی خداحافظی کردیم من حال خیلی خوشی داشتم.

و زیر لب می خواندم:

                      یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت

                  خانه ات آباد کاین ویرانه بـــــــوی گل گرفت

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:36 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 26 شهریور1388
انتظار فرج
 

این پست تقدیم به مسیح. به پاس قبولی در کارشناسی ارشد.

و هم اینکه کتاب تاریخ بی خردی را برایم خرید.من باب هدیه.

 

دوستم گفت:

افضل اعمال امتی انتظار الفرج

مطمینا  انتطار موعود منظور است.

اما گفت انتظار فرج فقط انتطار موعود نیست.

این سخن می گوید انتظار فرج یعنی امید به اینده.

با عمل.

پس من هیچگاه مایوس نباید باشم.

کار باید بکنم و امیدوار باشم.

به قول دوستم مولانا :

کار باید کرد تا تن قادر است

وباید بدانم برسر جهنم نوشته اند:

ای انکه به این مکان می ایی

دست از هر امیدی بشوی.

یعنی بهشت جای ناامیدان است.

طاوسی بد بخت در یک داستان ایتالیایی می گوید:

ای کاش به جای این همه بال زیبا  یک نوک سوزن عقل داشتم.

اما اگر عقل نباشد عنایت خداونی امید را ارزانی کرده اند

برای ما طاووسان علیین شده.

خدای بزرگ!

امید را از ما نادانان نگیر.

از هیچکس نگیر.

ای جبروت بی منتهی.

امین یا رب العالمین.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:34 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 24 شهریور1388
حضرت ادم
 

این پست تقدیم به برادرم سعید نظام زاده.

که از اهالی کویر است.

 

وقتی پدر بزرگ فریب شیطان را خورد و از بهشت رانده شد

سالها می گریست.

می گریست و می گریست.

و از خداوند جوابی نمی شنید.

تا خداوند کلماتی به او اموخت.

و به پاس ان کلمات خداوند او را بخشید.

فتلقی ادم ربه کلمات.....

ان کلمات چه بود!

ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا

لنکونن من الخاسرین

بنده فکر می کنم فرزند خلف پدر بزرگ باشم.

و خداوند مرا خواهد بخشید.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 2:35 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 23 شهریور1388
درس بزرگ
۱- پست قبلی را بخوانید لطفا

۲-شاید باور نکنید این که فهمیدم چقدر به من سود رساند.

ان را به همه ی دوستانم تقدیم می کنم.

۳- دوستم به من گفت اینها را مرتب زیر لب بگو و اثارش را ببین.

و من خیلی زود دیدم.

بگو: اللهم توفنی مسلما و الحقنی بالصالحین

بگو: ایاک نعبد و ایاک نستعین

بگو: ربنا ظلمنا انفسنا و ان لن تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 1:12 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 19 شهریور1388
درمان بی در مانی
 

این پست اصلا سیاسی نبود.

این پست یعنی اگه من در دوران زندگی ام دچار غرور بشم

و کار احمقانه ای بکنم

یه روزی یه جایی باید تاوانش را پس بدهم.

و دقیقا بر می گشت به برخورد مغرورانه ام با مرحوم مادرم.

و ان شب که این را می نوشتم در حالی بودم

که انگار داستان ان گوزن که خودم ان را ترجمه کرده ام

و بزودی چاپ می شود.

 

در یک داستان ایتالیایی خواندم که مخاطبی به گوزن مغروری

که شاخهایش در شاخه ها گیر کرده بود و سگهای شکارچی هم داشتند

می رسیدند گفت:

گوزن عزیز!

ای کاش خدا به جای اینهمه شاخ کمی عقل به تو داده بود.

و من گاهی فکر می کنم من ان گوزنم و انگار

صدای سگهای شکاری را دارم می شنوم.

ای کاش کمی عاقل می بودم تا حالا اینقدر

مثل گوزنی نباشم که صدای سگهای شکاری را از دور می شنود.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 4:30 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 16 شهریور1388
دندانپزشکی
 

این پست تقدیم به دکتر امین.دندانپزشک خوب شهر مان

بسیار خسته بودم

روزه هم بودم

رفتم دندانپزشکی

تا حدود کمرش توی دهنم بود

وبا وسیله ای که اسفالت خیابان را می کنند دندانم را سوراخ می کرد

و من خوابم برد

و خواب پدر و مادرم را دیدم

لباس سفیدی داشتند مثل برف

و جوان و پیر بودند

خیلی عجیب بودند

و در میان گلها می چمیدند

و دندانپزشک گفت :

لطفا دهانتان را بازتر کنید

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:46 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 15 شهریور1388
عین القضات همدانی

 

این متن را دوستی فرستاده که برایم بسیار محترم است.

خیلی اندوهگینم.

حرف که می زنم دوستان خوبم را می رنجانم.

وگاهی فکر می کنم به چیزی پشت کرده ام که

 سالها به ان اعتقادی قلبی داشته ام.

اما وقتی سکوت می کنم احساس می کنم

 دارم به روز مرگی می افتم.

این حوادث برای همچون منی کابوسی است که

 همه ی عقایدم را به تنفر گرفته است.

در جبهه ی مقابل دوستان عزیزم نشسته اند.

سالها با انها خندیده و گریسته ام.

اینطرف کسانی ایستاده اند که به مظلومیتشان غمگینم.

به قول دوستم عین القضات همدانی:

چون می نویسم نشاید

نمی نویسم  نشاید

ای کاش به یک باره دیوانه گشتمی تا از درد خلاصی یافتمی

(فقط یک کلمه را حذ ف کردم)

نمی شه این روزها به شنیده ها اکتفا کرد و ادعا کرد که حق رو دریافته و راجع بهش احساس مسولیت کرد و حرف زد

آقای نبوی عزیز
شنیدیم هممون معاویه با امام چنان کرده بود که وقتی امام شهید شد مردم گفتن علی تو مسجد چی کار میکرد؟مگه نمازم میخووند؟
نمیخوام کسی رو تبرئه کنم یا کسی رو در حد معاویه جانی...
اما همه اینایی که کفتین چرا نتونن یه صحنه سازی باشن برای تفرقه بین من و شما؟ شما با چشماتون دیدیدن بسیجیهایی رو که مردم رو کتک میزدن؟ یا نیروهای دولتی رو که دخترا رو تفتیش بدنی میکردن؟
فقط یادمون نره همون خمینی اسطوره ای یه شاه کلید داده بود دستمون واسه این روزا..."هر وقت دیدین دشمن داره ازتون تعریف میکنه و تایید بدونین راه رو دارین اشتباه میرین"
من هیچ زحمتی واسه این انقلاب نکشیدم
زحمتا رو نسل شما کشید
همون نسلی که الان داره به راحتی زحمتاشو به باد میده
من نمیگم اگه سران این نظام و انقلاب راه و کج رفتن بازم کنارشون وایسیمو حمایت کنیم
میگم نیوفتیم دنبال کسایی که شال سبز علی رو دادن تو دست.........ی کافر
بگردیم و ببینیم حرف وحدیثای این روزا چقدرش راسته...
حیف آخرتمونه که بسوزه به پای یه مشت هیچی....

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:18 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 10 شهریور1388
اندر باب اداب و احوال
۱- کامپیوتر رو یوسف برده مغازه. پس کامپیوتر که ندارم.

 

۲-لب تاپ هم قاطی کرده

.

۳-لپ یعنی قسمتی از پا و تاپ یعنی بالا. به انگلیسی.

 

۴-از ۵۰۰ نظر ۴۹۹ تا از اون مال من هم سبز بودمه.در پست قبلی.

 

۵-اینکه (من هم سبز بودم )اینقدر در عقایدش پافشاری می کند قابل ستایش است.

 

۶- اربابم فرمودند خیر الکلام قل و دل.بهترین سخن کوتاه و گویا است.

 

۷-سخن من نه در باب موسوی و نه در باب احمدی نژاد ونه در باب هر کس دیگری است.

 

۸- سخن من در باب اندر اداب و احوال زیر است:

 

الف) به مغازه ای رفتم تا پیرهنی بخرم.شلوغ بود و من برای اینکه به زنها برخورد نکنم مرتب

 

 

    می گفتم   :  یاالله یاالله.و یادم افتاد که دختری می گفت در این حوادث  دوستانم به

 

 

 خوابگاه انها ربخته اند و   دختران   مسلمان را تفتیش بدنی کرده اند.

 

 

ب)شنیدم دکتر شفیعی کدکنی از ایران رفته است.به عنوان اعتراض به اوضاع.

 

بر ان شدم معترضان به حوادث اخیر را لیست کنم .در هر رسته ای به نامهایی

 

برخوردم که شگفتی مرا بر انگیخت.موسیقی. ادبیات .جامعه شناسی .سینما .

 

سیاست. روحانیون. معلمان. پزشکان. کسبه. دانش اموزان. دانش جویان.......

 

و فکر کردم اگر همه تصمیم بگبیرند به عنوان اعتراض بروند و یا کار نکنند

 

چه فاجعه ای است!

 

یاد یک طنز یهودی افتادم:

 

اخرین نفر چراغ را خاموش کند.

 

ج) استادم می گفت:

 

خون نزد خداوند مقدس است.خون بر زمین ریخته است.

 

ابرو نزد خداوند مقدس است. ابرو بر زمین ریخته است.

 

و اینها چیزی نیست که پنهان بماند.می رود ارام ارام. و جاری می شود

 

در بسترهایی که از چشمان تیز بین دوستانم پنهان است و روزی

 

سر می زند وحوادثی می زاید که هیچکس بر ان حوادث راضی نیست.

 

۹-این وبلاگ شماست.ان را به بحث و جدل های طولانی نیندازید.

 

۱۰-بر سردر مغازه ی یک یهودی این جمله از تورات مقدس را خواندم:

 

تو متبارک هستی با امدنت. تو متبارک هستی با رفتنت.

 

یعنی هر کس به این وبلاگ می اید متبارک است.حتی اگر برود و دیگر نیاید.

۱۱- به اموزه های  اربابانم (علیهم السلام) خود را موظف می دانم سخن حق

بگویم.هرچند از گفتنش خشنود نیستم به هیچ وجه.

 

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 11:45 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 7 مرداد1388
قلم زن
 

این پست تقدیم به نادر و سلمان و میثم که در مشهدند.

با دخترم رفتیم چهار باغ کتاب بخریم.

اتفاقات جالبی افتاد.

۱- او را به مغازه ی پیر مردی بردم که قلم زن است

 و من او را خیلی دوست دارم.

دخترم را دعا کرد و به من امر فرمود نماز شب را فراموش نکنم.

می گفت امکان ندارد بی نماز شب به جایی برسیم.

یاد شعر دوستم حافظ افتادم.

از حوادث اخیر گله مند بود اما می گفت غیبت حکام را نمی کنم

 اما شبها به امام زمان گله می نمایم از ایشان.

از امام خمینی اسطوره ای یاد می کرد.

عکس فرزند شهیدش می درخشید.

۲-هوا گرم بود و من کلافه بودم.

دخترم برایم یخ در بهشت خرید.

اولین بار بود که می خوردم.

خیلی حال داد.

۳-اقای مسایلی را دیدم.

کارگردان فیلم فرماندار.

گفت برویم چپق بکشیم.

نرفتم به پاس دخترم.

او مرد بزرگی است.

اگر به من بگویند دو نفر نام ببر که عزت نفس دارند

 می گویم  هر دو   اقای مسایلی.

۴-جایی نوشته بود:

چون دوستی زشت کند چه چاره از باز گفتن.

و من یاد دوستانم افتادم در بازداشتگاه کهریزک.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:10 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 3 تیر1388
شهر بی میخانه
این پست تقدیم به علمای اسلام.به پاس سکوتشان.

 

یک ناله ی مستانه ز مردی نشنیدیم

 

ویران شود این شهر که میخانه ندارد

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:41 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 20 خرداد1388
جبهه
دوستی داشتم.

سالها قبل.

شما انروز ها نبودید.

هروقت می خواست جبهه برود پولی به حساب جبهه می ریخت.

برای لباس. غذا . و چیز های دیگر.

می خواست سر بار ملت نباشد.

وقتی شهید شد کمر پدرش شکست.

من شهید نشدم تا این روزها مناظراتی ببینم تا دلم برای خودم و البته نه برای دوستم بسوزد.

 

و امروز از کنار مغازه ی پدر دوستم که سالهاست بسته است گذشتم و باز دلم برای خودم

سوخت که در

ان غروب لعنتی از او خواستم زنده بمانم تا این مناظرات لعنتی راببینم.

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 10:43 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 12 خرداد1388
خواب
 

این متن تقدیم به حضرت آقا داودی.به پاس تیرهایی که باز می آورد.

 

اولیا را هست قدرت از الاه

تیر رفته  باز  آرندش به راه

می شه لطف کنید این شعر دوستم را معنی کنید؟

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 10:49 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 6 خرداد1388
فوتبال
در تیم فوتبال ناحیه انتخاب نشدم.

به خاطر همین

یک هفته است نه نماز درست حسابی می خونم

نه مطالعه ی درست حسابی

و نه هیچ چیز دیگر

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 19:27 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 3 خرداد1388
شیخ بی خانقاه
این پست تقدیم به حضرت اقا داودی.که اولین بار او را در اسمان دیدم.

رطل گرانم ده ای مرید خرابات

 

شادی شیخی که خانقاه ندارد

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:36 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 24 اردیبهشت1388
دانشگاه صنعتی
این پست تقدیم به او که هیچ وقت نیست

دیروز دکتر کلانتری بهم زنگ که بروم دانشگاه صنعتی سخنرانیش را بشنوم.

رفتم.

نسکافه خوردم و شیرینی.

نمایشگاه کتاب هم بود.

وسط کتاب ها    یک کوزه بود و خواستم بخرمش برای دخترم که خانمی گفت فروشی نیست و گفتم

تنها چیز با ارزش اینجا فقط همین است که غیر فروشی است. 

سخنرانی علی عالی بود.

شاگردهای قدیمی همه انجا بودند.و چقدر لطف داشتند.

همه بودند.اما هر چه چشم انداختم (او) نبود.

او نبود و من داشت حالم بد می شد از بس چشم می انداختم به این سو و آن سو و او انگار

نمی خواست که آنجا باشد و من باید هی این ور و آن ور را هی می پاییدم  و او هی باید نمی بود.

ومن به یاد دوستم افتادم که می گفت ای کاش به یکباره دیوانه گشتمی تا از درد خلاصی یافتمی.

و دیوانه شد و از درد خلاصی یافت که او عاقل بود و خوب می دانست کوچه های دیوانگی از کدام سوی

این شهر خراب است.

و من ادای دیوانه ها را هم نمی توانم در اورم و به قول دوستم همینطوری هی می روم چون به هر حال

باید یک جایی بروم دیگر. مگر نه؟

و او هیچوقت نیست و من هی به دنبالش می گردم و هی سرگیجه می گیرم و وقتی سرگیجه می گیرم

او پیدایش می شود و من دلم برایش غنج می رود و به او می گویم در سخنرانی دانشگاه صنعتی هر جا

را می گشتم تو را نمی دیدم و حالا که سرم گیج می رود بالای سرم نشسته ای و او دوباره غیبش

می زند و من هی باید تمرین کنم که هی دنبال او نگردم و وقتی سرم گیج می رود به او نگویم در

دانشگاه صنعتی نبودی تا او دوباره غیبش نزند و او هی غیبش می زند و من هی سرم گیج می رود و

همینطوری می روم چون به هر حال باید یکجایی بروم دیگر . مگر نه ؟

 

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:53 | | لینک به این مطلب
شنبه 12 اردیبهشت1388
نارسیسیم

این پست تقدیم به خودم.به پاس شیفتگیم بر خود.

 

دخترم گفت:

مگر شما نارسیسیم دارید که عکس خود را در وبلاگ خودتان می زنید؟

در کمدی الهی دانته داستان نارس را خواندم.

وبه او گفتم:

من هزار دینار می ارزم.

تو می گویی نه. تو دو پول بیشتر نمی ارزی.

عکس را دکتر زعفرانی از من گرفت.

و این شکلیش کرد .

و من دلم برای خودم غنج رفت.

یعنی همان نارسیسیم.


براي ديدن تصوير در اندازه بزرگتر روي عكس و يا متن زير كليك كنيد


تصوير در اندازه بزرگتر

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:34 | | لینک به این مطلب
جمعه 11 اردیبهشت1388
تقدیم به مادرم
این پست تقدیم به لبخند های مادرم.به پاس شب بیداری های شنبه اش.

 

 

به تن بویا کند تصویر گل های نهالی را

 

 

به پا بیدار سازد خفتگان نقش قالی را

 

 

توضیحات:

نهالی: پتو-رختخواب - لحاف - روانداز

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 20:50 | | لینک به این مطلب
شنبه 5 اردیبهشت1388
دایره
این پست تقدیم به دوستم سها.به پاس نایابیش

می گفت:بعضی ها دور خودشان دایره ای می کشند.وهمه ی ذهنشان در ان دایره است

اصلا مهم نیست بیرون چه می گذرد.حتی اگر خانواده اشان باشد.

بعضی ها بزرگوار ترند دایره ای دور خانواده ی خود می کشند.در این صورت فکر و ذکرشان

دخترشان است و پسرشان و همسرشان.

بعضی خیلی بزرگوارترند.حیطه ی دایره اشان فراتر می رود.می رسد به فامیل.

من انها را می شناسم.مرحوم مادرم و پدرم اینگونه بودند.

بعضی ها این حیطه را تنگ نمی پسندند و گستره ی ان را تا قبیله و کشور و جهان تسری

می دهند.

انها مردان و زنان بزرگی هستند.حیرت ما شاخ شکسته هارا بر می انگیزند.

اما وای به حال انکه توان ورود به حیطه ای را نداشته باشد و پا به ان بگذارد.

یک جورهایی خسر الدنیا و الاخره می شود.

چند وقتی است همه ی توانم در برگرداندن حیطه ام به دایره ی کوچکتری است.

و باید کمی گستاخ باشم که  اگر کسی در خانه ام را زد و در دایره ام نبود معذور باشم.

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 23:58 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 17 فروردین1388
کویر
 

این متن تقدیم به دوستم سعید نظام زاده که از اهالی کویر است.

سلام

با خانواده رفتیم کویر

فرشتگانی به این هنر مندی

عجب هیجانی افریده اند با ماسه و ماسه و ماسه

اولین بار بر تپه ی ماسه ای نماز خواندم

 و هر چه شعر حفظ بودم خواندم

و در غروب خورشید فقط به مادرم می نگریستم

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 0:8 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 15 اسفند1387
دفتر جلد زرشکی من4
 

این متن تقدم به پسرم یوسف.

به پاس اینکه می داند کدام کار را اول انجام دهد.

سلام دفتر جلد زرشکی من

سلام دوست خوب من

مهربانترین مهربانانم

ای که در هر صفحه ات گنجی از نیاکان پاک طینتم را به بار داری

در دوشنبه ی دی ماهت نوشته ای:

کفی للشیطان نصیبا ان ینقلک من طاعه الی طاعه

در بهره مندی شیطان از تو همین بس که تو را از طاعتی به طاعت دیگر منتقل کند.

ومن گاه در حیرتم که عصر پنجشنبه نماز اول وقتم را اول بخوانم

ویا اول کمک همسرم ظرف ها رابشویم و یا اول به وبلاگم سری بزنم

و یا هزار کار دیگر را اول انجام دهم.

و هی فکر می کنم شیظان دارد مرا از این سو به ان سو منتقل می کند

یک جور هایی گیج شده ام

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 19:28 | | لینک به این مطلب
شنبه 10 اسفند1387
ما مسلمانان
 

این متن را دوستی ناشناس فرستاده است. او حتما دوست خوبی است.

 

 'خواجه نصير الدين' دانشمند يگانه‌ي روزگار در بغداد مرا درسي آموخت که همه‌ي درس بزرگان در همه‌ي زندگانيم برابر آن حقير مي‌نمايد و آن اين است :
در بغداد هرروز بسيار خبرها مي‌رسيد از دزدي , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزي خواجه نصير الدين مرا گفت مي‌داني از بهر چيست که جماعت مسلمان از هر جماعت ديگر بيشتر گنه مي‌کنند با آنکه دين خود را بسيار اخلاقي و بزرگمنش مي‌دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسيار شادمان خواهم شد اگر ندانسته‌اي را بدانم .
خواجه نصير الدين فرمود :
اي شيخ تو کوششها در دين مبين کرده‌اي و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را مي‌داني .. و همانا محمد و جانشينانش بسيار از اخلاق گفته‌اند و از بامداد که مومن از خواب بر مي‌خيزد تا هنگامي که شبانگاه با بانويش همبستر مي‌شود , راه بر او شناسانده شده است . اما چه سري است که هيچ کدام از ايشان ذره اي بر اخلاق نيستند و بي اخلاق‌ترين مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلماني‌اش که از وجدان بيدار او است.
من بسيار سفرها کرده‌ام و از شرق تا غرب عالم و دينها و آيينها ديده‌ام . از 'غوتمه' (بودا) 'در خاورزمين تا 'ماني ايراني' در باختر زمين که همانا پيروانشان چه نيکو مي‌زيند و هرگز بر دشمني و عداوت نيستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نيست و تنها بنيان اخلاق را خودشناسي مي‌دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بيدار کرده و نيازي به جزئيات اخلاقي همچون مسلمانان ندارد
اما عيب اخلاق مسلماني چيست اي شيخ ؟
در اخلاق مسلماني هر گاه به تو فرماني مي‌دهند , آن فرمان ' اما' و ' اگر' دارد .
در اسلام تو را مي‌گويند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکي نيست
غيبت مکن ... اما غيبت انسان بدکار را باکي نيست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکي نيست .
تجاوز مکن .... اما تجاوز به نامسلمان را باکي نيست .
و اين ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلماني به گمان خود ديگري را نابکار و نامسلمان مي‌داند و اجازه هر پستي را به خود مي‌دهد و خدا را نيز از خود راضي و شادمان مي‌بيند ..
و راز نابخردي و پستي مسلمانان در همين است اي شيخ .

از : اسرار اللطيفه و الکسيله

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 22:27 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 8 اسفند1387
دفتر جلد زرشکی من 3
 

این متن تقدیم به سحر. به پاس روح بزرگش

دفتر دوست داشتنی من!

که کنارت نوشته ام:

تدبیر در بی تدبیری است.

ایا این همان فرو رفتن در امواج بی نیازی خداوند نیست که

 می خواستند سال ها به ما بیا موزند و نیاموختیم؟

دفتر زیبای من!

که مرا به خودم میهمان می کنی

و هی به من می گویی که :

(غم ز ما می روید و ما می خوریم)

ایا این همان شادی نبود که به دست خود به اتشش می کشیدیم

 و می خواستند چنین نکنیم و نیاموختیم؟

دفتر جلد زرشکی زیبای محجوب من!

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:43 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 7 اسفند1387
دفتر جلد زرشکی من
 

این پست تقدیم به طوفان.به دلخوری از کاری که کرد.

سلام دفتر جلد زرشکی من !

دفتر عزیزم!

دوست خوب من!

که به یادم اوردی

بیشتر اهالی جهنم فریادشان ناامیدی است.

و به یادم اوردی که

بر سر در جهنم نوشته اند:

ای که به اینجا وارد می شوی

دست از هر امیدی بشوی

دفتر جلد زرشکی من!

به من بگو که این جمله چه می خواهد بگوید؟

ایا این نیست که اهالی جهنم نا امیدانند؟

من امیدوار رحمت الهی هستم و هیچگاه ان را از دست نخواهم داد.

دفتر زیبای من!

تو را دوست خواهم داشت

به بلندای کوههای کرکس

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:46 | | لینک به این مطلب
جمعه 25 بهمن1387
دفتر جلد زرشکی من
 

این متن تقدیم به ف-یدی که او را خیلی دوست دارم.

دفتر جلد زرشکی من!

چقدر تو را دوست دارم

هرگاه دلم می گیرد به سوی تو می ایم

هر صفحه ات درسی است که روزی اموخته ام

و یا

در تو یاد داشت کرده ام تا روزی بیاموزم.

 

دفتر زرشکی من!

تو را دوست دارم که همدم تنهایی منی.

و مرا از این دنیایی که گاهی خیلی زشت می شود

بیرون می اوری.

دوستت دارم که به من کمک کرده ای اشتباهاتم یادم نرود

و مهمتر از همه

اینکه

لحظه های خوش زندگی ام را برایم جاودان ساخته ای.

تو را دوست دارم.

ای دفتر جلد زرشکی من!

نوشته شده توسط شیخ عبدالله نبوی در 21:14 | | لینک به این مطلب